پيوندها
هاشم
مهدي نمكي
محمد
ابوالفضل
سید خودم !
يك دانشجو
مسعود روح نیکان
سجاد
میرزا جواد
پسر خورشید
مهدی
فناوری اطلاعات
اللهیار
حسین
عباس
رایت کلیک
سیدمرتضی حمیدزاده
پرهام سلطانی
میلاد

همقدم


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
نويسنده: رضا جمعه 25 آذر 1390| rss | نظرات (6)
آخرين مطالب

» خدانگهدار
» قایقی خواهم ساخت
» ثروتمند زندگی کنیم...
» خوشا به حال لک لکا
» يك با يك برابر نيست